أبو علي سينا ( مترجم : عبد الرحمن شرفكندى " هه ژار " )

527

قانون ( فارسى )

من اين باشد كه اجازه بفرمايى در مطالعهء كتابهاى كتابخانهء امير آزاد باشم . » ابن سينا مىفرمايند : بعد از اخذ اين اجازه به عمارتى را هم دادند كه دهها اطاق وسيع در آن بود ؛ در هر اطاقى قفسه‌هاى متعدد و مملو از كتب نفيس و نادر ، كه كتابهاى هر اطاقى را به علمى اختصاص داده بودند . مثلا در يكى كتابهاى شعر و ادبيات عربى ، در ديگرى كتابهاى فقه و اصول ، در آن ديگر كتابهاى فلسفى ، در يكى كتابهاى هندسى و در يكى طب . خلاصه هر علمى و هر فنى كه مىخواستى ، كتابهاى راجع به آن را پهلوى هم چيده بودند و جاى علىحده داشت . فهرت كتابها را بررسى كردم ؛ هرآنچه را كه آرزوى مطالعه‌اش را داشتم از كتابدار خواستم . در واقع بسيارى از كتابها را ديدم و خواندم كه پيش از آن اصلا نامشان را نشنيده بودم و يقينا اكثر پژوهشگران در آن زمان هرگز آنها را نديده و حتى عناويشان را نشنيده بودند . جاى شگفتى اينجا است كه بعد از آن تاريخ ، ديگر در هيچ جا نظير آنها را نيافتم و نديدم . با كمال جديت شروع به مطالعه كردم و ارزش هر مؤلف و مصنفى را متناسب با ارزش علمى كارش مىسنجيدم . بايد بگويم كه دنياى ديگرى از دانش به روى من باز شد ؛ بهره‌ها كسب كردم و بسيارى از مجهولات بر من كشف شد . بدين ترتيب در عمر هجده سالگى از مطالعهء تمام علوم متداول در دنياى آن روز فارغ شدم و نيازى به مطالعه نماند . حسين بيست و دو ساله بود كه پدرش به دنياى هستى كوچ كرد . تا سامانيان در بخارا سر و سامانى داشتند ، ابن سينا همچنان جا به زندگى پربهره‌اش ادامه مىداد . امّا هنگامى كه غزنويان بر آن ولايت استيلا يافتند ، ابن سينا كه - از محمود غزنوى در هراس بود - به شهر اورگنج رفت و در دربار خوارزمشاه على پسر مأمون راه يافت . بعد از مرگ خوارزمشاه جانشينش مأمون پسر محمد ابن سينا را همچنان گرامى داشت . بعد از استيلاى سلطان محمود بر خوارزم ، بوعلى سينا خوارزم را ترك گفت به نسا ، ابيورد ، طوس و سرانجام به گرگان رفت . در سال 403 هجرى قمرى شروع به تأليف قانون در طب كرد و بعدا در همدان آن را به پايان رسانيد . مدتى در دهستان - كه از توابع گرگان است - زندگى كرد و باز به گرگان مراجعت نمود . در سال 405 هجرى قمرى قصد طبرستان را داشت ، كه در كنف قابوس بن وشمگير - كه پادشاهى دادگستر و هنرپرور بود - بياسايد ؛ و ليكن از بخت بد وقتى به نزديكيهاى طبرستان رسيد شنيد كه سلطان قابوس را به زندان انداخته‌اند . ناچار برگشت ، و به قزوين رفت و از آنجا به الجبال - كه از دسترس غزنويان در امان بود - درآمد و در همدان زندگى مخفيانه را شروع كرد و دستيار رگزنى شد . روزى با استاد رگزن به عيادت زنى بيمار برفتند . استاد مىخواست رگ بزند ؛ ابو على كه زن را ديد به استاد گفت من مصلحت نمىبينم تو اين زن را رگ بزنى ، كه رگ زدن به زيان او است . اما استاد به رايش اعتنا نكرد ، رگ زد و زن از هوش رفت . كسان زن به ابو على بگفتند : تو بهتر از استاد خود تشخيص دادى . اكنون مىگويى چه كنيم ؟ ابو على داروهاى توان‌بخش تجويز كرد و زن شفا يافت . اين معالجه آوازه‌اى در همدانيان افكند و هركسى او را مىستود . اتفاقا يكى از بستگان دربار شمس الدوله فرمانرواى همدان كه دختر بود به بيماريى بس وخيم